هر وقت اسم گنجشگ میاد، ناخودآگاه یاد گنجیشکک اشی مشی میافتم، شاید فقط من اینجوریم و شاید شماها هم همینطوری باشین، گنجشکک اشی مشی ای که لب بوم ما نباید مینشست...... الان دیگه معلوم نیست تو این شلوغی و دود و دم تهران چه بلایی داره سرش میاد، داستان این گنجیشککه ما این بوده که وقتی که داشتم میرفتم دفتر، تو کوچه دیدم که یه نوار آبی بلند تو هوا واسه خودش رقصان و پیچان در حرکته، سرم رو آوردم بالا و دیدم که یه گنجیشککی سر اون تو دهنشه و داره میبرتش سمت لونه اش،این نوار آبی هم یکی از تار و پودهای برزنتهایی بودش که دور site ساختمان سازی میکشن تا وقتی که پروژه تموم شد، اون رو بر دارن و از طرح عظیمشون رونمایی کنن. اولش یه لحظه خندم گرفت ولی بعدش غصه ام شد، به این فکر کردم که این گنجیشکه دیگه به جای خرده چوب، از تیکه پلاستیک برای لونه سازیش استفاده میکنه، شاید خودش هم تفاوت بین اونها رو درک نکنه، ولی لونه ای که با خار و خاشاک ساخته شده کجا و لونه ای که با تیکه های پلاستیک ساخته شده کجا.......

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1391ساعت 19:38  توسط مارال   |