X
تبلیغات
هر چیز که در جستن آنی، آنی - آغاز

اولین پستم رو میخوام یه جورایی اختصاص بدم به تاریخچه ایجاد این وبلاگ. من قبلا که اصلا اهل نوشتن نبودم و کلا با نوشتن غریبه بودم، چون اینقدر حرف میزدم که دیگه مجالی نمی موند برای نوشتن. بعد از اینکه یه نمه سنم رفت بالاتر، کم کم از دوز حرف زدن کم شد و یه دفترچه ای اومد وسط و هر از گاهی یه چیزهایی که انگار نمیشد به کسی گفت، اون میون نوشته میشد، البته الان هم مطمئن نیستم که اونها قابلیت انتشار دارن یا نه.

تا اینکه که از اواخر سال 90 که من دیگه وضعیت زندگیم از خوابگاهی بودن تغییر پیدا کرد به تنها زندگی کردن، دیگه عملا کسی نبود که باهاش همون دو سه کلام رو بشه حرف زد و رسیدم به اینکه اکثرا شبها دو سه صفحه ای برای خودم حرف میزدم و از حالت دفترچه هم خارج شده بود و به تایپ رسیده بود، همین بین بود که فکر وبلاگ زدن به مخیله بنده خطور کرد، ولی نمیدونم چرا عملی نشد، شاید یه جورایی ترس از اشتراک گذاری بود که باعث شد این کار انجام نگیره.

خلاصه اینکه دو هفته پیش بر اساس قانون زور بالای سر و اینکه کاری از پیش نمیره مگه اینکه اجباری باشه و به دلیل شرکت تو کلاسی که استاد عزیز در اون یه جورایی دستورشون این بود که گزارش کلاس باید در وبلاگ شخصی هر فردی نوشته بشه (حالا گزارش های اون رو تو پستهای بعدی میبینین)، تصمیم قطعی گرفتم که نه دیگه، اینجوری نمیشه، باید یه آستینی بالا بزنی و یه وبلاگی برای خودت دست و پا کنی.

تا اینجا بود که تصمیم کبری گرفته شد و مارال موند و انتخاب اسم وبلاگش، هی چند روز به این فکر کردم که آخه اسمش رو چی بگذارم؟؟؟

تازه این موقع بود که اسم وبلاگهای بقیه برام گاها عجیب غریب و گاها با مسما به نظر می اومد، یه چند روزی این موضوع گوشه ذهنم بود، ولی اینقدر کارهای دیگه داشتم که دغدغه ام نبود.

تا اینکه پنجشنبه که صبح از خواب بیدار شدم، نمیدونم از کجا این مصرع که هر چیز که در جستن آنی، آنی اومد تو ذهنم و من قشنگ به حالت فنر از رختخواب پریدم بیرون و بدو سمت لپ تاپ که آهان! حالا فهمیدم که باید اسمش رو چی بگذارم!

دیگه بعد از اون موند جنگولک بازی های کار با HTML و تغییر قالب وبلاگ که اصلا هیچی ازش سر در نمی آوردم ولی اینقدر غد بودم که دلیلی نمیدیدم که از کسی سئوالی بپرسم، بابا ناسلامتی من کل پایان نامه ام رو برنامه نویسی کرده بودم، حالا زبانش با این فرق میکرد، ولی دیگه که نباید در میموندم تو این قضیه!

تنها نکته جالب برام تو کار با HTML این بود که رنگها واسه خودشون کدهای عجیب غریب دارن، مثلا من یه عالمه کد رو امتحان کردم که رسیدم به کد 003399 که کد رنگ آبی ای هستش که به صورت background میبینین.

یه چند ساعتی با فتو شاپ و بلاگفا سر و کله زدم تا نتیجه اش اینی شد که در صفحه اول دیده میشه و به عنوان کسی که اولین بار بود با HTML کار میکرد، راضیم از خودم.

دیشب یه محفلی بود تو پارک ساعی به اسم شب نشینی های بهاره که مهمون دیشب، استاد عجمی عزیز بودن و از بین تمام نکته هایی که بهشون اشاره کردند و باعث شده بود که در طی صحبتهاشون من رو زمین نباشم و قشنگ اوج بگیرم، یه نکته خیلی برام جالب بود و اینکه در شرایط مختلف، خطهایی مختلفی هستند که درخور حال و روز افراد هستند و افراد از اونها استفاده میکنند، مثلا افراد عاشق و کسایی که باروت عاشقیشون خیلی زیاده، سراغ خط شکسته میرن، افرادی که شق و رق هستند به خط نسخ رو میارن و اونهایی که گرایش دارن به نظم و اینکه درست کار کنن و درست حرف بزنن، با خط نستعلیق دمخور میشن و جالبی این موضوع در این بود که من بین خواب و بیداری مصرع هر چیز که در جستن آنی، آنی رو با نستعلیق دیدم و این بود که اون رو با خط نستعلیق به عنوان HEADER به کار بردم که امید دارم، نوشته هام به سمت درستی پیش بره و به نتیجه ی جستن برسه.

دیگه هیچ فلسفه ای نمونده پشت این وبلاگ و اولین پست اون گویا به انتها رسید.

 

پی نوشت: این نوشته رو دیشب نوشتم که بگذارم تو وبلاگ ولی جالبیش این بود که برای اولین باری که من یادم میاد و تو حافظه وبلاگی من ثبت شده، بلاگفا کلا دیروز unstable بود و سرورش مشکل پیدا کرده بود، این شد که الان متن آپ شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 9:38  توسط مارال   |